تبليغاتX
کلبه آرزوها

کلبه آرزوها

داستان کوتاه

مثل یک شکست

مثل یک شکست خونسرد

 

مثل خاک مرده ی سرد

 

مثل خستگی توپاگرد

 

مثل یک شاخه گل زرد

 

مثل یک.....

 

مثل یک.....

 

مثل هیچ کس

 

من فقط مثل خودم پردردم

 

 

 

استفاده با ذکر منبع مجاز می باشد(http://www.ghasedakane.blogfa.com/)

نظر یادتون نره.حتی یک کلمه.ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 1:35  توسط رسول   | 

لیلی، نام دیگر آزادی

 

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید. آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد.
دل، زنجیر شد، زن، زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
خدا دنیا را بی زنجیر می خواست. نام دنیای بی زنجیر اما بهشت است.
امتحان آدم همین جا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.
خدا گفت: زنجیرهایتان را پاره کنید. شاید نام زنجیر شما عشق باشد.
یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند.
مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت.
شیطان آدم را در زنجیر می خواست.
لیلی، مجنون را بی زنجیر می خواست.
لیلی می دانست خدا چه می خواهد.
لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند.
لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.
لیلی ماند. زیرا لیلی نام دیگر آزادی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم آبان 1389ساعت 19:57  توسط رسول   | 

حسرتانه

کاشکی دستات

                      حس رفتن به من و پروانه می داد

کاشکی  قلبت

                      حس  بودن   توی  آشیونه می داد

کاشکی عشقت

    حس موندن به دوتا همخونه می داد

کاشکی چشمات

                       حس دیدن تو غروب خونه می داد

کاشکی حرفات

                       حس موندن به دل دیوونه می داد

کاشکی لبهات

                       حس خوندن به من بی خونه می داد

                                                               (محزون)

 

 

 

استفاده با ذکر منبع مجاز می باشد(http://www.ghasedakane.blogfa.com/)

نظر یادتون نره.حتی یک کلمه.ممنون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 20:0  توسط رسول   | 

عشق و ثروت و موفقیت

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»
عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.

شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! »
آری... با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید.

*نظر یادتون نره.حتی یک کلمه.ممنون.*
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 19:52  توسط رسول   | 

نوروز در ده هزار سال بعد

نوروز در ده هزار سال بعد





پادشاه ایران جمشید ، شب بیست و نهم فروردین ، در خواب دید ایران را آذین بسته اند اما هیچ کس را نمی شناخت . آدمها تن پوش دیگری داشتند .

 همه می دویدند ، یکی گفت اینجا چرا ایستاده ایی ؟ ! جشن نوروز بزودی فرا می رسد باید آن را با خویشاوندانت پاس بداری !

جمشید با تعجب گفت فردا جشن نوروز را آغاز می کنم ! چرا امروز می دوید ؟

 آن مرد گفت جمشید ده هزار سال پیش این جشن را بر پا نمود ! زودتر به خانه ات رو که خویشاوندانت چشم بدر دارند !

جمشید از خواب پرید و فهمید جشن نوروز جاودانه است .

او نوروز را به روشنی و بزرگی برگزار نمود و در آنجا رو به ایرانیان کرد و گفت اگر شدنی بود هر روز را نوروز می نامیدم ...

نوروز ماند چون همراه بود با سرشت آدمیان و طبیعت همانگونه که ارد بزرگ می گوید : نوروز ایرانیان ، فرخنده جشن زمین و آدمیان است و چه روزی زیباتر از این ؟ ...


+ نوشته شده در  دوشنبه دوم فروردین 1389ساعت 18:40  توسط رسول   | 

رنگ عشق

 

رنگ عشق

 

 

دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 10:41  توسط رسول   | 

داستان کوتاه حمید

روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم.

"حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جمله‌ای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و  رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل از او شيرينی تازه خواستم و حميد تمام شهر را زير و رو کرد و حتی يکی از دوستان قنادش را از خواب بيدار کرد ودر عرض چند ساعت تازه ترين شيرينی قابل تصور را فراهم ساخت .

حميد به راستی عاشق و شيفته من بود و من از اينکه توانسته بودم به راحتی و بدون هيچ زحمتی چنين شيفته شوريده ای را به عنوان همسر انتخاب کنم در پوست خود نمی گنجيدم . هر شب که از سر کار به منزل برمی گشت برای آنکه مطمئن شوم هنوز عاشق من است و دوستم دارد او را امتحان می کردم . یک روز از او می خواستم ظرفهای نشسته شب گذشته را بشويد و روز ديگر از او می خواستم که مرا به گرانترين رستوران شهر ببرد . روز ديگر از او تقاضا می کردم که کار خود را نيمه رها کرده و مرخصی نصف روز بگيرد و خودش را به مهمانی یکی از دوستان من برساند و روز ديگر خودم را به مريضی میزدم واز او میخواستم در منزل بماند و مواظب من باشد .

حميد همه اين کارها را بدون هيچ اعتراضی انجام می داد . او آنقدر مطيع و رام بود که کم کم یادم رفت حميد به عنوان یک انسان بالقوه می تواند وحشی و بی رحم هم باشد . حتی یک روز در یک جمع فاميلی نتوانستم فکر درونم را پنهان کنم و در حضور جمع با خنده گفتم که " حميد خر خودم است و هر چه بگويم گوش می کند . "

صورت سرخ و چشمان شرمنده حميد نشان داد که او از اين جمله من ناراحت شده است اما با همه اينها هيچ نگفت و بلا فاصله با مهارت مسير صحبت را عوض کرد .

شب که منزل خود برگشتيم حميد در اعتراض به حرف من جمله ای گفت که آن شب درست و حسابی معنايش را نفهميدم ولی به هر حال با معذرت خواهی وگفتن اينکه یک شوخی ساده بود قضيه را به فراموشی سپردم . آن شب حميد گفت : " عشق موجود حساسی است واز اينکه کسی به او شک گند و مهمتر از اينکه کسی او راامتحان کند بدش می آيد . "

کم کم اين فکر به مخيله ام افتاد که حميد در عشق و مهمتر از همه در زندگی موجودی بی عرضه و بی خاصيت است ومن موجودی بسيار برتر و والاتر از او هستم . حتی گاهی اوقات به اين فکر می افتادم که شايد اگر کمی دندان وی جگر می گذاشتم و به حميد " بله " نمی گفتم حتما مرد بهتری نصيبم می شد و زندگی باشکوهتری داشتم . احساس قربانی بودن و حيف بودن به تدريج بر من قالب شد و کار به جايی رسيد که هر چه حميد بيشتر نازم را می کشيد و بيشتر برای برآوردن آرزوهايم تلاش می کرد در نظرم خوارتر و حقيرتر می شد . کار به جايی رسيد که ديگر صبحها برای بدرقه اش از خواب بيدار نمی شدم وشبها برايش شام نمی پختم و به او دستور می دادم که از رستوران سفارش شام دهد .

حميد همه اين بی احترامی ها و بی حرمتی ها را تحمل می کرد و هنوز هم قربان صدقه ام می رفت . بخصوص در کنار فاميل مرا در کنارم می نشاند و به ظاهر چنان می نمود که از من حساب می برد . همه زنها و دختر های فاميل به اين عشق شور انگيز حميد غبطه می خوردند و من مغرورتر از هميشه او را از خود می راندم و با لحنی ناخوش آيند در مقابل جمع با او سخن می گفتم .

بالاخره من باردار شدم و يک دختر و پسر دوقلو به دنيا آوردم . دخترک شباهت عجيبی به حميد و پسرک شباهت غريبی به من داشت . دوران بار داری ودو سال بعد از آن هيکل و اندام مرا به کلی تغيير داد و چهار چوب بدن من ديگر آن ظرافت وجذابيت زمان دختری را از دست داده بود و من فقط حميد را مسبب اين اتفاقات میدانستم . به هر حال اگر حميد به خواستگاريم نمی آمد من می توانستم مدت بيشتری زيبايی و جذابيت زمان جوانی را حفظ کنم .

ورود بچه ها به زندگی ما رنگ و روی ديگری داد. حميد هر دو فرزندش را به شدت دوست داشت ولی بی اختيار برای دخترک نگران تر بود. روزی دليل اين نگرانی را از حميد پرسيدم و او بالبخند تلخی گفت: "تربيت دختر مهمتر از پسر است و دختران آسيب پذيرتر از پسران هستند."

اما من اين توضيح را قبول نکردم و گفتم که دليل اين محبت بيش از اندازه شباهت بيش از اندازه دخترک به اوست . بعد برايش گفتم که فکر نمی کرد که از بطن زن والا و برجسته ای مانند من صاحب فرزندی شبيه خودش شود . حميد مدتها به اين جمله من خنديد ولی با اين همه ذره ای از حالت تسليم و عشق بی قيد وشرطش نسبت به من کم نشده بود . هرچه شوريدگی و شور و عشق حميد نسبت به من و بچه هايش بيشتر می شد جسارت وزياده روی من در امتحان گرفتن از عشق حميد بيشتر می شد . ديگر مطمئن بودم که حميد به خاطر بچه ها هم که شده مرا رها نخواهد کرد . شعاع بی حرمتی ها و بی احترامی هايم را نسبت به عشق و شوريدگی اش بيشتر کردم و وقتی او در مقابل بی اعتنائی ها و بی حرمتی های من سکوت می کرد و کوتاه می آمد احساس قدرت و بزرگی می کردم و حس قربانی شدن در من بيشتر تقويت می شد.

اما همه اين تصورات در یک مهمانی خانوادگی ناگهان به باد رفت و من در آن شب به جنبه ای از شخصيت حميد روبرو شدم که هرگز فکر نمی کردم در وجودش باشد . پسر عموِيم بعد از مدتها از خارج بازگشته بود و همه فاميل به مناسبت بازگشت او به کشور در مهمانی باشکوهی شرکت کرده بودند . من به اصرار از حميد خواستم تا هديه ای گرانقيمت تهيه کند و بعد در حالی که هر دو بچه را در آغوش او انداخته بودم او را در مجلس به حال خود رها کردم و مانند دختران مجرد به سراغ پسر عمو رفتم و از او خواستم تا از خارج و آينده اش در کشور صحبت کند . در حال صحبتها ودر حالی که حميد در اتاق برای آرام کردن بچه ها راه می‌رفت پسر عمو با لبخندی که معمولا خارج رفته ها دارند با اشاره به من گفت که : " اگر دختر عمو ازدواج نمی‌کرد حتما از او خواستگاری می‌کردم وزندگی با شکوهی را با او شروع می‌کردم."

بدون توجه به اين که چقدر جمله من می تواند زشت و تکان دهنده باشد بلافاصله پاسخ دادم: " افسوس که دير شد و من گرفتار موجود بی عرضه ای مثل حميد شدم . چه کنم که دوتا بچه دارم."

جمله ي من آن قدر بی‌شرمانه و توهين آميز بود که سکوتی سهمگين بر مجلس حاکم شد و همه نگاهها به سوی حميد برگشت . حميد مردی که هميشه برای من سمبول بی‌عرضگی و تسليم بود ناگهان چهره اش دگرگون شد. شانه‌هايش به سمت عقب رفت سر اش را بلند کرد وبا نگاهی که ديگر آن نگاه حميد عاشق و شوريده نبودخطاب به من گفت : " هنوز دير نشده نکبت خانم ! تو از الان آزادی تا هر غلطی که می خواهی بکنی ! نگران بچه ها هم نباش چون ديگر آنها متعلق به تو نيستند ! "

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 1:52  توسط رسول   | 

عکس

سلام به همه دوستان خودم .امروز بعد از مدتها دوری امدم.این بار چندتا عکس جالب و قشنگ گذاشتم امید وارم که خوشتون بیاد.نظر یادتون نره


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 4:4  توسط رسول   | 

دلــــــــــي دارم

مي خواهم برايت مرهمي باشم !  براي آن نگاه خسته اي که مي دانم

 اميدش به لبخندي ست ! مي خواهم برايت لبخند باشم !  براي آن

دلي که از اميد ، خالي ست ! مي خواهم دست هايت را در دست هاي

آسمان بگذارم  تا باور کني آسمان هم ، براي تو آغوش مي گشايد !

من تو را مرهمي خواهم بود ، گرچه ... دلــــــــــي دارم ... که نيازمند

يک مرهم است

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 9:39  توسط رسول   | 

گل نرگس

 بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم
اَلّلهُمَّ کُلِّ وَلِّيِکْ اَلْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنْ صَلَواتُکَ عَلَيْه وَ عَلي آبائِهْ فِي هذِهِ ساعَةِ وَ فِي کُلِ ساعَةْ وَلِياً وَ حافِظا وَ قاعِداً وَ نَاصِرا وَ دَليلاً وَ عَيْنا حَتّي تُسْک‍ِنَهُ اَرْضَکَ طَوْعا وَ تُمَتَعَهُ فِيها طَويلا.

وقتي بهار با سپيدي شکوفه‏هايش از دريچه‏ي چشمانم سرک مي‏کشد،

موج اشکي فرو خفته، از درون سينه‏ي تنگم به ديواره‏ي دل مي‏کوبد و تو را مي‏جويد.
بهار زيباست، لطيف و دوست داشتني است،

         اما بي‏تو اي زيباترين! اي لطيف‏ترين! اي بهار جان و اي طراوت بهاران!

هيچ زيبايي، دلم را بر نمي‏انگيزد؛ که دل در فراق تو سوخته دارم و نگاه در راه تو دوخته.
                             اي بهاري‏ترين فصل‏ها!  اي سبزترين بهاران!

دور از نگاه مهربان تو، دور از عنايت رحيمانه‏ي تو و دور از سرانگشت لطف تو، خزانيم و سرد، خشکيم و عطشناک. فراق تو برف سپيد کهولت بر چهره‏مان مي‏نشاند.

 بيا که با تو بهاري شويم، بروييم و بيدار گرديم؛ که روييدن، تنها به زلال عشق تو معنا مي‏يابد و باقي روييدن‏ها، ماندن است و پژمردن.


بهار مي‏آيد، بهار سبز حقيقت، بهار پاک‏ترين دل‏هاي آسماني، بهاري‏ترين بهار تاريخ، به خداي آسمان و زمين قسم که حقيقت دارد. [1]  بهار مي‏آيد و خدا زمين مرده را باز زنده مي‏کند [2]  شايد فردا و شايد فردايي ديگر، آنچه حق است وعده‏ي خداست که بهار مي‏آيد [3] 

چه باشم وچه نباشم،بهاردرراه است 
بهار، همنفس ذوالفقار در راه است

نگاه منتظران، عاشقانه ميخواند 
که آفتاب شب انتظار در راه است

به جاده هاي کسالت،به جاده هاي تهي 
خبر دهيد که آن تکسواردرراه است

کسي که با نفس آفتابي اش دارد 
سر شکستن شبهاي تار،درراه است

کدام جمعه؟ندانسته ام،ولي پيداست 
که آن وديعه ي پروردگاردرراه است

دلم خوش است ميان شکنجه ي پاييز 
چه باشم وچه نباشم، بهاردرراه است

 

 براي آمدن بهار، براي ديدن سبزترين روز هستي، براي حس کردن زلال‏ترين وجود عالم خلقت، بايد رشته‏ي انتظار را از صميم قلب تا اوج آسمان اجابت بگشاييم.

بايد به تضرع و تمنا بخواهيم که بهار بيايد، بخواهيم که ظلمت و سرماي زمستان غيبت به سر آيد. بايد ظهور بهار را انتظار بکشيم.  

 آن قدر چشم بر آسمان تمنا بدوزيم تا نسيم حضورش را حس کنيم و در پرنيان دلپذير نگاهش، وجود را سبز ببينيم.

آنچه حق است، وعده‏ي خداست که مهدي موعود مي‏آيد و آنچه بر ماست، آراستن جان ناقابل است تا لايق درگاه دوست گردد.

گر نثار قدم يار گرامي‏نکنم 

 
گوهر جان به چه کار دگرم بازآيد
 

 

اي زنده‏ترين روح حيات! اي شاداب‏ترين بهار هستي!

چشمانمان منتظر آمدنت می مانند  ....

فرا رسیدن سالروز میلاد آخرین ذخیره هستی حضرت بقیة الله اعظم روحی فداک مبارک باد

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 15:0  توسط رسول   |